![]() |
![]() |
|
| مطالب عاشقانه |
|
محرم و عاشورا * محرم ماهي است كه عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قيام كرده ، و به اثبات رسانده است كه در طول تاريخ ، هميشه حق بر باطل پيروز شده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/09/28ساعت 18:6 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/05ساعت 18:54 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/05ساعت 18:45 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
حکايت: گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی. درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند . وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟ شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم. ترک جان و ترک مال و ترک سر هست در اين راه اول ای پسر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/05ساعت 16:17 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:42 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:38 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:35 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:33 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
سر کلاس ریاضی بودم ، استاد ۲ خط موازي روي تخته كشيد خط پاييني يه نگاهي به خط بالايي كرد و عاشقش شد ، خط بالايي هم يه نگاهي به خط پاييني كرد و عاشقش شد
در اين هنگام بود كه استاد داد زد كه ۲ خط موازي هيچ وقت بهم نمي رسند
ستاره توي آسمون دنيا هركسي ستاره داره ، چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره واسه من تنهايي درده ، درد هيچ كس و نداشتن هر گل پژمرده اي رو تو كوير سينه كاشبن ديگه باور كردم اين رو كه بايد تنها بمونم ، تا دم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/30ساعت 18:32 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/25ساعت 20:15 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
تو رازي و ما راز پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت. رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.رازي به اسم هر چه كه ميداني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگريزهاش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را ميگشاييم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد. و گروه سوم اما، سرمايهاي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت. خدا گفت: نام شما را مؤمن ميگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد. و روزي فرشتهاي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:31 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
خوابی دیدم خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم. برپهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد . درهر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به خودم و دیگری متعلق به خدا. وقتی اخرین صحنه ها مقابل چشمانم برق زد. به جای پاها ی روی شن . نگاه کردم متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام . فقط یک جفت روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این برایم واقعا ناراحت کننده بود ودرباره اش از خدا سئوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی. خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم وهرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها ورنج هافقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تورا در اغوشم حمل میکردم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:20 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
پسرا و دخترا چه جوري از دستگاه عابر بانک پول ميگيرن ؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/23ساعت 19:1 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند : آدمک مرگ همین جاست بخند : دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند : آدمک خر نشوی گریه کنی : کل دنیا یه سراب است بخند کان خدایی که بزرگش خواندی : بخدا مثل تو تنهاست بخند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/23ساعت 17:54 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
عشق را آتش زدند خاکسترش تصویر شد آنچه می سوزد در این کوچه دستان من است : وقتی گفتم زندگی درک درست لحظه هاست یک صلیب و صد نگاه بر پیکرم تقدیرشد بر لبم مهر سکوت جاودانی می زنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/23ساعت 17:38 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 20:12 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 20:7 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
ببخشيد بچه ها ميدونم زياده رويي كردم,,,
اميدوارم كه فقط ناراحت نشده باشيد,,, ماه مبارك رمضان رو هم تبيريك ميگم تا تموم نشده. ![]()
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 19:59 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
به نام یگانه معبود عالم هستی باز شب بود و من و قصه ی تنهایی من :چشم گریان من و این دل شیدایی من دور بودم ز تو و حسرت دیدار به دل : تو نبودی و شدم نزد دل خویش خجل خجلم چون که دلم خانه ارواح شده : غصه با این دل من مونس و همراه شده روز هایم شده شب فصل بهارم چو خزان برده از این دل من شور و شعف باد وزان مونس من شده این کاغذ و بشکسته مداد چون که قلب تو دگر قلب مرا برده زیاد. كي رسد فصل وصال تو : دلم بي تاب است دل دريايي من بي تو دگر مرداب است. كوچه بي تو شده تاريك : گذر خاموش است : كوله باري ز غم و غصه : كنون بر دوش است تو بيا تا كه برويم به گلستان سنبل تا به گوشم برسد صوت و نواي بلبل : تو بيا تا دل من زنده شود بار دگر : تا كه شيرين شود اين زندگي چون قند و عسل. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 19:44 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش می گیره بی بهانه به کسی توجه نمی کنه از کسی خجالت نمی کشه می باره و می باره اونقدر می باره تا آبی شه آفتابی شه. کاش میشد مثل آسمون بود کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بلاخره آفتابی شی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی در کار بوده.
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ما را مو به مو از برکنی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 19:42 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 19:3 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برات بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است. کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کن. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 16:59 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 16:34 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
((عشق)) آه هرکس در گوشه و کناری می کوشد به گونه ای گرمای دلپذیر آن را در قلب خود حس کند مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای و آهی از ته دل نکشیده ای؟ به راستی چند بار از سر کوچه یا خیابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟ چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال رویاهایت لطافت وجود معشوق را زرا بر سر انگشتانت حس کنی؟ عاشقی دردیست که به آن نه من نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در سینه داشته باشد یارای دوران زندگی نیست.دردی است که زیبایی اش را چه آسان در نگاه عاشق دید.نوای امیدبخش را در تپش قلب او شنید. عاشقی زیباست و همچون لحظه دیدار عاشقی زیباست وعاشقی بس زیباست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 8:24 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/18ساعت 17:26 توسط رحمت الله شیخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1388 هفته اوّل آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم آبان 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
تصاویر عاشقانه تصاویر بچه های ناز مطالب عاشقانه مطالب عارفانه تصاویر عارفانه بدون شرح تصاویر طنز همه چیز از همه جا طنز |
| نویسندگان |
|
رحمت الله شیخ رحمت الله شيخ |
| پیوندها |
|
فالستان فروشگاه اینترنتی تک تمپ بزرگترين مرجع تحقيق در ايران دانلود جديدترين فيلم هاي سال لذت آشپزي با بهونه |
|
RSS
|